اي خُـــدايـــي کـِـــه هَمــــه چيــــز را زوج آفـــريـــدي
.
.
مــــــــا رو يــــادت رَفــت؟
بعضي وقتها دوست دارم
وقتي بغضم ميگيره
خدا بياد پايين و اشکامو پــاک کنه
دســـتمو بگيره و بگه :
آدمـــا اذيتــت ميکنن ؟؟!!!!!
بيـــــــا بـــريـــــــم ....
تابستان رفت...!
پاييز رفت...!
زمستان هم مي رود...!
از وقتي تو رفتي
ديگر باور نمي کنم هيچ چيز ماندني باشد...!!!
دلم كه گرفته باشد،
با صداي دستفروش دوره گرد هم گريه ميكنم،
چه برسد به مرور
خاطرات با هم بودنمان.
تمـــام غصــه هــايــي را کـــه بــرايـــت خـــوردم
بـــــالا اوردم!
طـــعـــم بـــيهودگـــي مــيــداد.....!
دلــــم را بـــالا مــي آورم
بــا ايـــن انــتخـــابــــش........!
درد ِ دل کـه مي کنــي؛
ضعـف هـايـت، دردهـايــت را مي گـذاري تـوي ِ سيـني؛
و تعـارف مي کـني کـه هـر کـدامـش را کـه مي خواهنــد بــردارنـد؛
تيــز کننــد ...
تيــغ کننــد ...
و بــزننـد بـه روحـت ...!
دلـــــــــــــم
هوا مي خواهد
کمـــــــــي در سرنگ ....
صدايي که از جيب پالتوي من مي آيد از آن هيچ موبايل نداشته اي نيست
دستان نيمه آهني من است که دارد از فرط بي کسي زنگ مي زند...
در عجبم !
قديمـي ها مي گفتند
هر چه بيشتــر چيزيرا به شماري کمتر مي شود
اما چـــرا هرچه من دلتنگـي هايم را مي شمارم بيشتـر ميشود ؟
نکند بــا دلتنگـي هاي من
دست به يکيکرده اي ...
اينجا جايي است
که حرمت نان از قلب بيشتر است
آنرا مي بوسند..!
اين را ميشکنند...!...
براي ِ نَيــامدَنــت دليل ِ محکــم دســت ُ پــا کن آنــقدر محکــم کــه وقتي چوب لاي ِ
چــرخ ِ زبانــت مي گــذارم ، واژه هايــَـت لَنــگ نَزننــد .
فـــــاحشه بـــودن به تـــــن فـــــروشي نيستــ ...
به فـــــروختن خـــــاطرات قديمي،
به بهـــــاي ورود يک تــــازه وارد است
درد دارد وقتي:
همه چيز را ميداني و فکر ميکنند نميداني
و غصه ميخوري که ميداني و ميخندند که نميداني
نگران شب و روز هام نباش ،
تنها نيستم ،
بالشم ، هق هق گريه هام ،
قرص هام ،
آهنگ هام،
لرزش دستام
همه هستن ... تنها نيستم !
باز يقه ام را چسبيده اي…
که برايم شعر بگو،
معشوقه…
شعر تويي
اين نوشته ها بهانه اند…
به صليب هم اگر کشيده شدي...
مسيح باش ...
نه مترسک شاليزار.......
مي کوشم غــــم هايم را غـــرق کنم ....
اما
نامرد ها ياد گرفته اند شــنا کنند !!
مي خواهم برگردم به روزهاي کودکي ...
آن زمان ها که
پدر تنها قهرمان بود ...
عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه ميشد ...
بالاترين نــقطه ى زمين ، شــانه هاي پـدر بــود ...
بدتـرين دشمنانم ، خواهر و برادر خودم بودند ...
تنــها دردم ، زانو هاي زخمـي ام بودند ...
تنـها چيزي که ميشکست ، اسباب بـازي هايم بـود ...
و معناي خداحافـظ ، تا فردا بود !